امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

عشق مامان بابا

براي امير علي عزيزم 14/6/92

براي امير علي عزيزم اين روزها خيلي دير مي گذره انتظار خيلي سخته عقربه ساعت تكون نمي خوره انگار . امروز چهارده شهريوره و مت بي صبراته منتظر بيستم هستم تا پسر عزيزم رو بغل كنم  مي دونم تحول بزرگي تو زندگيمون قراره رخ بده من صاحب به ني ني ناز بشم امير مهدي برادر دار شه . وقتي از امير مهدي مي پرسيم داداش كو مي گه علي علي ( اميرعلي) شكم مامان و زودي مياد و شكمم رو بوس مي كنه اونم منتظر ديدنته عزيزم. همينطور بابا انگار تا حالا بچه نداشته انقدر كه منتظرته  و براي سلامتيت دعا مي كنه.  سونو اخري كه رفتم ٣٦ هفتگي گل پسرم كه ٢٧١٥ بودي كه البته من زياد اين وزن هاي سونو رو قبول ندارم ولي نيم رخ نازتو نشونم داد كه حس كردم شبيه امير ...
14 شهريور 1392

از دی ٩١ تا شهريور ٩٢ سری 2

پارک محل پسرم همیشه اشغالشو تو سطل می ریزه شهروند شب قدر وقتی مهندس یا دکتر می شی تولد اریامهر عزیزم در ادامه   بیمارستان صارم مرکز خرید بوستان اولین شبی که پسرم تو تخت خودش خوابید وقتی همراه بابا مردونه می ری بیرون ...
14 شهريور 1392

از دی ٩١ تا شهريور ٩٢ سری 1

سلام مي دونم خيلي ديره براي اپديت كردن وبلاگت كه ٥٠ درصد به عهده منه بقيه تقصير توئه . تا حالا بيش از ٤-٥ بار مطالب رو كامل نوشتم و تو نت گوشي ذخيره كردم و از شانس بد من از ٣٠٥ نت گوشي تو دقيقا مي ري و همون يكي رو پاك مي كني. حالا تصميم گرفتم عكسهاتو با يه توضيح كوچولو بزارم . عيد مامان و بابا و امير مهدي همه با هم رفتيم خوزستان از اونجا هم به سمت شيراز و ياسوج دسته جمعي با خانواده مامان و خاله هاي من و پسرهاشون و عروس خانوما رفتيم مسافرت كه خيلي بهمون خوش گذشت و تو هم كلا تو صندلي ماشين بودي من خيلي مي ترسيدم مرتب بخواي بياي بغلم و ني ني ناز تو دل مامان اذيت شه كه خدا رو شكر خيلي همراهي كردي . زيارت شاه چراغ عالی بود همین طور ابشار یاسوج. ...
14 شهريور 1392

1سال و اندی

٢٩ اذر 91 ساعت 3:13 شب می دونم خیلی وقته خاطراتتو ننوشتم و حالا من موندمو کلی خاطره نوشتن خوشترين خاطرات زندگي يكي از لذت بخشترين لحظات زندگي هر شخصيه و چه خاطره اي خوش تر از يك ساله شدن پسرم كه با قدم گذاشتن به زندگيمان نور اميد و شادي رو به خونمون اورد . باورم نميشه چه زود يك سال از اولين لحظه اي كه چشماي ناز و صورت ماهتو ديدم گذشت .وقتي انقدر زيبا تو چشماي من نگاه مي كردي لحظه اي كه بابا عاشقانه نگات مي كرد اينها بهترين لحظات زندگي منه. يك سال گذشت و پسر من كه غريبانه به اين دنيا نگاه مي كرد حالا واسه خودش مردي شده و اين خلاصه اي از خاطرات ما: امير مهدي عزيزم در ٣٠ مهر١٣٩٠ ساعت ٨:٣٠ صبح متولد شد . به خاطر تولد زود هنگامش نگران بودم ...
29 آذر 1391
1